تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie دنیای من و تو ... !

کدام پل در کجای جهان شکسته است !!! که هیچ کس به خانه اش نمی رسد ؟؟؟

http://i42.tinypic.com/1685xfq.jpg

قرار بود من تو  را از عینکی بودنت بشناسم ...

قرار شد تو مرا از روسری قهوه ای و چادر عربیم بشناسی ...

قرار شد ساعت ۱۲ . ۳۰ دقیقه ظهر ایوان اینه ما را از دنیای مجازی به واقعیت بکشاند ...

حالا که دارم می نویسم می بینم چقدر قرار گذاشته بودیم ...

قرار بود ببرمت و دانشکاهم را نشانت بدهم ... اما نشد ...

تقصیر هیچ کداممان نبود ... فقط این روزا نه زمان با ما راه میامد نه آدم های دوروبرمان ...

باشد برای دفعه بعد که آمدی اینجا ...

+ ساقی  عزیزم ... روز شنبه روز ر خاطره و دوست داشتنی ای برایم بود ...

+ حالا که دارم می نویسم قرار است امشب سفرت را  آغاز کنی ... مراقب خودت باش رفیق ...

+ من دیگه معذرت خواهی نمی کنم ... این بار که ساقی اومد از ساقی برسید چقدر سر من شلوغ بود ... کلاس و درس و پایان نامه و امتحان فوق ... همه این ها یک طرف اثاث کشی هم یک طرف ... ۲۷ واحد درس هم یک طرف ... من حتی فرصت نمی کنم حسینم رو زیاد ببینم ... هر وقتم همدیگرو می بینیم از کلاسامون می زنیم و غیبت و ترجیح می دیم به دلتنگی هامون ...

+ ای دی اس ال ندارم ... امروزم در کافی نتم ... بیشتر وبارو خوندم اما اصلا فرصت ندارم برای نظر گذاشتن ... باز هم می گم قول می دم بعدا جبران کنم ...

+ همه چیز خوبه ... یعنی نسبتا خوب ... مادر شوهر گرامی بالاخره منو دید البته عکسمو ... از حرفای حسینم به نظر میاد پسندیده باشه منو ... اما خوب !!!

+ دنبال راهی می گردیم برای مطرح کردن این موضوع با خانواده من ... حالا تقریبا تمام مشکلات از طرف خانواده حسینم حل شده و فقط مونده بابای من که ...

+ حسینم از شنبه تا ۵ شنبه همشهریه منه و ۵ شنبه ها به سمت ولایت حرکت می کنه تا شنبه ...

+ ببخشید خیلی خلاصه می نویسم ... بیشتر از این هم وقت ندارم ...

+ به خانوم اسمونی نوشت ... عزیزم گوشیه من درست شد اما هر چی بهت زنگ می زنم گوشیت خاموشه ... شمارتو عوض کردی ؟؟؟

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 6:51 نويسنده حسین - معصومه |

سلام

یکشنبه 22 شهریور ...

زنگ می زنم استخاره ... اگه بگم از دلهره همه تنم می لرزید اشتباه نکردم ... یه اقای مهربون گوشیو بر می داره ... می گه فردا زنگ بزن جوابشو بگیر ...

فردا زودتر از وقتی که گفته بود زنگ می زنم ... دستکاه تلفن رو اپراتوره ... داره جواب استخارمو می خونه و من قند تودلم آب می شه ...

* مجموعا خوب است و در عین سختی ها وظرافت هایی که دارد امری ارزنده بوده و ... البته لازمه اش رعایت نکات مذکور و عدم توجه به حرف های احتمالی دیگران است ...

جواب استخاره خوبه ولی مادر شوهر گرامی هر کاری می کنه تا نذاره یه دونه پسرش بیاد اینجا... طفلک حق داره دلش شور می زنه ... حسین که بیاد اینجا هیچکس و غیر من نمی شناسه ... وقتی خونه بخواد بگیره مشکل غذا ، تنهایی و خیلی چیزای دیگه اذیتش می کنه که داره از همش بخاطر من می گذره ... کتبی که نه ولی قول می دم یه روز همه اینارو جبران کنم ...

+ بی نهایت خوشحالم ... حسینم برای همیشه همشهری ما شد ... برای درس ... کار... وبرای زندگی ...

+ هرسه شبه قدر توی حرم بودم ... بی نظیر بود ... بهترین شبای عمرم ... لااقل از این خوشحالم که خودم توی سرنوشت یک سالم نقشمو خوب اجرا کردم و بعد ها غصه کم لطفی خودمو نمی خورم ...

+ این روزا عجیب نگاه های مهربون خدارو توزندگیم حس می کنم ... خدایا همیشه سایتو روی سرم نگه دار که من بدون سایه لطفت هیچ ارزشی ندارم ...

سه شنبه 24 شهریور...

فردا بعد از سحر خانواده حسین حرکت میکنن به طرف شهرمون برای انجام کار های اولیه ... و نهایتا تا دو هفته دیگه من و حسینم تنها می شیم توی این شهر برای همیشه ...

به حسین نوشت ... خیلی خنده دار می شی وقتی به من می گی چطوری می خوای سورپرایزم کنی ... آخه این که دیگه اسمش سورپرایز نیست خو ... شما بگین هست ؟

+ حسینم هنوز نیومده می گه باید ببرمت آمپول آنفولانزا بزنی ... خدا عاقبته منو بخیر کنه با وجودش ...

+ به ساقی نوشت ... عزیزم نمی دونم چطوری بگم که ازاومدنت چقدرخوشحالم .. فقط بی نهایت منتظر وقتیم که بیای و همدیگرو ببینیم ...

راستی نازنینم ... یادته گفتی همیشه دلت می خواست ساختمونیرو که من توش درس می خونم روببینی ؟؟؟ هنوزم سر قولم هستم ... خیلی جاها هست که باید با هم بریم ... شنبه همین هفته رفتم سر مزاره حاج مهدی ... یادت کردم ... خوشحالم که این بار با همدیگه می ریم ...

منتظرتم ... زود بیا ...

+ سرمون شلوغه خیلی زیاد ... نمی رسم به همه سر بزنم ... اما بعدا جبران می کنم ...

+ به دعاهاتون بیش از همیشه احتیاج داریم ... از ما دریغش نکنید ...

یا علی ...


+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 22:3 نويسنده حسین - معصومه |

 

 سلام به همگی...

سلام گل یاسم شکوفه ی گیلاسم تولدت مبارک                 

تولد تو تولد همه خوبيهاست

 

 

      تولد تو آغازي است براي يه دنيا مهرباني

 

 

تولد گذشت تولد مهرباني

 

 

        تولد فداكاري تولد همه پاكيها

 

  تولد خوشبختي ها تولد اميد

 

تولد آرامش تولد يك فرشته

 

تولد يك زيبايي تولد يك تابستان زیبای دگر

 

   تولد زلال دريا

 

تولد يك انسان به تمام معنا واقعي

 

تولد تمام روزهاي قشنگ زندگي

 

تمام واژه ها براي توصيف  خوبي هايت حقيرند

 

و هنوز جمله اي كه بشه تو رو باهاش وصف كرد متولد نشده    

 

 

 

پ.ن:کیک سهمیه بندی نشده پس هر چقد که دلتون می خواد بخورید...

به معصومه نوشت:ببخش می دونم خیلی کمو کاستی داره به گلی ِ خودت ببخش بخاطر این ایام هم آهنگ برای تولدت نذاشتم!

پ.ن:امشب بخاطر این روزه قشنگ نماز شکر می خونم بخاطره کودکی که متولد شد و شد همه ی زندگیه من.

پ.ن:ایشالله سال دیگه با هم این روز رو تولد میگیریم...الانم یه تولده دو نفره و خصوصی تو ایمیلت میگیرم.

پ.ن:امروز بهانه ای بود برای شنیدن صدای قشنگت...سالروز شنیدن صدای قشنگت هم مبارک.

+ تاريخ شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 12:22 نويسنده حسین - معصومه |

کد منع راست کلیک کردن دنیای کدهای جاوا اسکریپت دنیای کدهای جاوا اسکریپت