
|
کدام پل در کجای جهان شکسته است !!! که هیچ کس به خانه اش نمی رسد ؟؟؟
|
سلام ![]()
چون وقت نمی کنم زود به زود بنویسم مجبورم خاطرات روزهای قشنگه همشهری بودنمون رو خلاصه کنم ... اما همش توی ذهنمون ثبته ...
۱۵ مهر بود ... گفتی باید یه حلقه بگیری و توی دانشگاه دستت کنی که دخترای دانشگاهتون با چشماشون نخورنت ...
یه زنگ کلاسمو پیچوندمو رفتم برات یه حلقه خریدم ...
از اون روز به بعد این حلقه دستته و من خیالم راحته که همه می دونن صاحب داری ... ![]()
اینم عکسش :
۲۵ مهر ... طبق معمول ساعت ۷ قرارمون سر خیابون ... بعدش بوستان علوی ... پتو آورده بودی و خیلی سرد بود ... از اول تا آخر من پتورو پیچیدم دورم و به تو هم ندادم ... از وقت رسیدن مشغول خوردن بودیم ...
تو برام سالاد الویه آورده بودی ... دستت درد نکنه خیلی چسبید ... ولی خدایی پنیرش خیلی شور بود ...
۲۷ مهر ... بازم ساعت ۷ و بوستان علوی ... ![]()
من امروز جایزه گرفتم بخاطر زورم ... گفتی نمی تونم صندلیرو تکون بدم ... صندلی رو تکون دادم و تو یه ۵۰۰۰ تومنی بهم جایزه دادی ... منم وقتی ازت جدا شدم سریع خرجش کردم ...
۳ آبان ... قرارمون جلوی دانشگاه تو بود ... من توی تاکسی منتظرت ... اومدی رفتیم بازار ... شلوار بچگونه رو خریدیم ... وایکه چقدر ذوق کرده بودیم ... رفتیم طلا دیدیم ... انگشتر دستم کردم ... و تو گفتی می خوای برات بخرم ؟؟؟!!! من می خواستم ولی پول نداشتیم که ... آخه خیلی گرون بود ... ![]()
۱۰ آبان ... مامانت عکس ۳×۴ منو که با روسری صورتی گرفته بودم دید ... چقدر استرس داشتم اون روز ... ![]()
25 آبان ... ساعت 10 تا 12 پیش هم بودیم ... و همینطور ساعت ۵ تا ۶ ... من برات کیک و ژله آوردم ... فکر کنم خوشت اومد ... ولی چرا زیاد تعریف نکردی ؟؟؟؟![]()
و پنجشنبه ۲۹ آبان ... یه قدم بزرگ برداشتیم برای به هم رسیدنمون ... البته این قدمو من برداشتم برای اینکه همیشه نگی چرا من هیچ کاری نمیکنم ... امیدوارم دردسر نشه برام ... ![]()
و امروز ۳۰ آبان ... من و تو انتظار می کشیم تا ۲ ماه و خورده ای دیگه کارت معافیت سربازیت حاضر شه و همچنیم کارت ... اون وقت شاید شمارش معکوس روزهایی که بدون هم زندگی می کنیم شروع شه ...
درسته این روزها خیلی پر استرسن و به قول تو فشاری که تحمل می کنیم چند برابره روزهای دیگست ... اما من خیلی دوسشون دارم ... چون هر روزش که تموم می شه یک قدم خودمو به تو نزدیک تر می بینم ... ![]()
پ.ن ... برامون دعا کنید ... خیلی به دعاهاتون نیاز داریم ...
قرار بود من تو را از عینکی بودنت بشناسم ...
قرار شد تو مرا از روسری قهوه ای و چادر عربیم بشناسی ...
قرار شد ساعت ۱۲ . ۳۰ دقیقه ظهر ایوان اینه ما را از دنیای مجازی به واقعیت بکشاند ...
حالا که دارم می نویسم می بینم چقدر قرار گذاشته بودیم ...
قرار بود ببرمت و دانشکاهم را نشانت بدهم ... اما نشد ...
تقصیر هیچ کداممان نبود ... فقط این روزا نه زمان با ما راه میامد نه آدم های دوروبرمان ...
باشد برای دفعه بعد که آمدی اینجا ...
+ ساقی عزیزم ... روز شنبه روز ر خاطره و دوست داشتنی ای برایم بود ...
+ حالا که دارم می نویسم قرار است امشب سفرت را آغاز کنی ... مراقب خودت باش رفیق ...
+ من دیگه معذرت خواهی نمی کنم ... این بار که ساقی اومد از ساقی برسید چقدر سر من شلوغ بود ... کلاس و درس و پایان نامه و امتحان فوق ... همه این ها یک طرف اثاث کشی هم یک طرف ... ۲۷ واحد درس هم یک طرف ... من حتی فرصت نمی کنم حسینم رو زیاد ببینم ... هر وقتم همدیگرو می بینیم از کلاسامون می زنیم و غیبت و ترجیح می دیم به دلتنگی هامون ...
+ ای دی اس ال ندارم ... امروزم در کافی نتم ... بیشتر وبارو خوندم اما اصلا فرصت ندارم برای نظر گذاشتن ... باز هم می گم قول می دم بعدا جبران کنم ...
+ همه چیز خوبه ... یعنی نسبتا خوب ... مادر شوهر گرامی بالاخره منو دید البته عکسمو ... از حرفای حسینم به نظر میاد پسندیده باشه منو ... اما خوب !!!
+ دنبال راهی می گردیم برای مطرح کردن این موضوع با خانواده من ... حالا تقریبا تمام مشکلات از طرف خانواده حسینم حل شده و فقط مونده بابای من که ... ![]()
![]()
+ حسینم از شنبه تا ۵ شنبه همشهریه منه و ۵ شنبه ها به سمت ولایت حرکت می کنه تا شنبه ...
+ ببخشید خیلی خلاصه می نویسم ... بیشتر از این هم وقت ندارم ...
+ به خانوم اسمونی نوشت ... عزیزم گوشیه من درست شد اما هر چی بهت زنگ می زنم گوشیت خاموشه ... شمارتو عوض کردی ؟؟؟

سلام
یکشنبه 22 شهریور ...
زنگ می زنم استخاره ... اگه بگم از دلهره همه تنم می لرزید اشتباه نکردم ... یه اقای مهربون گوشیو بر می داره ... می گه فردا زنگ بزن جوابشو بگیر ...
فردا زودتر از وقتی که گفته بود زنگ می زنم ... دستکاه تلفن رو اپراتوره ... داره جواب استخارمو می خونه و من قند تودلم آب می شه ...
* مجموعا خوب است و در عین سختی ها وظرافت هایی که دارد امری ارزنده بوده و ... البته لازمه اش رعایت نکات مذکور و عدم توجه به حرف های احتمالی دیگران است ...
جواب استخاره خوبه ولی مادر شوهر گرامی هر کاری می کنه تا نذاره یه دونه پسرش بیاد اینجا... طفلک حق داره دلش شور می زنه ... حسین که بیاد اینجا هیچکس و غیر من نمی شناسه ... وقتی خونه بخواد بگیره مشکل غذا ، تنهایی و خیلی چیزای دیگه اذیتش می کنه که داره از همش بخاطر من می گذره ... کتبی که نه ولی قول می دم یه روز همه اینارو جبران کنم ...
+ بی نهایت خوشحالم ... حسینم برای همیشه همشهری ما شد ... برای درس ... کار... وبرای زندگی ...
+ هرسه شبه قدر توی حرم بودم ... بی نظیر بود ... بهترین شبای عمرم ... لااقل از این خوشحالم که خودم توی سرنوشت یک سالم نقشمو خوب اجرا کردم و بعد ها غصه کم لطفی خودمو نمی خورم ...
+ این روزا عجیب نگاه های مهربون خدارو توزندگیم حس می کنم ... خدایا همیشه سایتو روی سرم نگه دار که من بدون سایه لطفت هیچ ارزشی ندارم ...
سه شنبه 24 شهریور...
فردا بعد از سحر خانواده حسین حرکت میکنن به طرف شهرمون برای انجام کار های اولیه ... و نهایتا تا دو هفته دیگه من و حسینم تنها می شیم توی این شهر برای همیشه ...
به حسین نوشت ... خیلی خنده دار می شی وقتی به من می گی چطوری می خوای سورپرایزم کنی ... آخه این که دیگه اسمش سورپرایز نیست خو ... شما بگین هست ؟
+ حسینم هنوز نیومده می گه باید ببرمت آمپول آنفولانزا بزنی ... خدا عاقبته منو بخیر کنه با وجودش ...
+ به ساقی نوشت ... عزیزم نمی دونم چطوری بگم که ازاومدنت چقدرخوشحالم .. فقط بی نهایت منتظر وقتیم که بیای و همدیگرو ببینیم ...
راستی نازنینم ... یادته گفتی همیشه دلت می خواست ساختمونیرو که من توش درس می خونم روببینی ؟؟؟ هنوزم سر قولم هستم ... خیلی جاها هست که باید با هم بریم ... شنبه همین هفته رفتم سر مزاره حاج مهدی ... یادت کردم ... خوشحالم که این بار با همدیگه می ریم ...
منتظرتم ... زود بیا ...
+ سرمون شلوغه خیلی زیاد ... نمی رسم به همه سر بزنم ... اما بعدا جبران می کنم ...
+ به دعاهاتون بیش از همیشه احتیاج داریم ... از ما دریغش نکنید ...
یا علی ...